هنوز رد پایت را نتوانستهام از روی روزمرگی ام پاک کنم. مثل آثار سیلی مخرب که سالها طول میکشد تا پاک شود. امروز ریسم بخاطر ساعتی که کار را بخاطر تو دودر کردم سوسکم کرد. و من فکر کردم که جز این سوسک شدن ها, شک برانگیختنها, چیزی برایم باقی نماند. ولی همان تجربهی عجیب, آن امتحان زمینی, به همه ی اینها می ارزید. حال هر اتفاقی میفتد, بیفتد. ریسم میتواند پدرم را دربیاورد, میتوانم تنها باشم, میتوانم ترد شوم. . . عین خیالم نیست. . . من در برابر بدبیاری, واکسینه شدم
۱۳۸۷ مهر ۱۵, دوشنبه
اشتراک در:
پستها (Atom)