عادت کردهام
به تو
که میروی و میمانی و میایی
سوزنم میزنی
قلقلکم میاید, دردم میگیرد
لب برنمیشکافم
باید ببینم چه هست و چه نیست
سوزن بزن
تا بدانم که من هم
از پوست و گوشت ساخته شدهام
عادت کردهام
به نامت
که جاریست
به مکثی که سر ای میان اسمت میکنم
تا با زیباترین آهنگ بخوانمت
به دستانت, که مرا مینوازند
عادت کردهام
به بیرحمی بشر
به جگنها, بمبارانها,
به ترورها و شکنجهای این قرن
و به سرکوب
سرکوب بشر
سرکوب حق
سرکوب احساس
سرکوب ما
عادت نخواهم کرد
به سستی
به روزمرگی
که در هر آنچه تو در آن تجلی نداری, سر برمیاوراد
به سکوت
عادت نخواهم کرد.
عادت نخواهم کرد.
قول میدهم...
...عادت کردهام
digeh hichvaght az motarjeme pinglish to parsi estefade nemikonam! pedaram darumad!
۱ نظر:
زیبااااااااا اما کاش فارسی می نوشتید
اینجوری حس بیشتری انتقال پیدا می کنه
ارسال یک نظر